close
تبلیغات در اینترنت
داستان طنز


نوشته های یک مغز آزاد
آرشیو
Ads
موضوعات
روانشناسی
روش های موفقیت
مسائل گوناگون
عمومی
پوست،مو،زیبایی
مد و مسایل زندگی
بیوگرافی
بازارچه
نکات ریز خانه داری
پزشک خانواده
اخبار روز
اخبار مهم روز
اخبار فناوری و آی تی
رکوردهای گینس
پــیـــامک & اس ام اس
جــوک
عاشقانه ♥
سرکاری
فلسفی & عرفانی
جالب و بـامزه
چهرشنبه سوری
پیامک نوروزی
پیامک روز تولد
پیامک مخصوص سیزده بدر
پیامک شب قدر
عکاس خــونه
عکس طنز و جالب
عکس یادگاری با جسد معمر قذافی
فـــیلم ایــرانــی
بازیگران ایرانی
مسابقه ملکه زیبایی
عکس بازیکنان فوتبال
یورو 2012
پوستر و معرفی فیلم های روز دنیا
ایده های خلاقانه
والپیپر با کیفیت بالا
کلیپ دونـــی
کلیپ جالب
کلیپ خنده بازار
پَــــ نه پَــــ
پَـــ نه پَـــــ
نکات جالب و خواندنی
مطالب مختلف و جالب
آنتی ماسون (666)
داستان کوتاه ادبی
داستان طنز
کوتاه از هنرمندان
سخنان گوهر بار
خرید و فروش
فروش دامنه رند
دانلود
دانلود کتاب الکترونیکی
دانلود تیتراژ فیلم ایرانی
دانلود نرم افزار کاربردی
نظر سنجی های سایت
نتایج نظر سنجی ها
دلنوشته
نامه یک پیرزن برای خدا / داستان کوتاه

ماموران پست کلرادو نامه را در بخش  " نامه هاي بدون مقصد " يافتند که در قسمت گيرنده نوشته شده بود : برسد به دست خدا .

نامه یک پیرزن به خدا

نامه یک پیرزن به خدا



کارمندان پست چند روزي به آن نامه توجه نکردند ، اما سرانجام نتوانستند بر کنجکاوي خود غلبه کنند و آن را باز کردند و اين چنين خواندند : اي خداي مهربان تو که خوب مي داني من هيچ درآمدي ندارم و فقط با پولي که فرزندانم هر ماه برايم مي فرستند زندگي مي کنم ، اما ماه آينده عروسي نوه کوچکم است و من يک دلار هم ندارم که بتوانم براي او کادو بخرم . خدايا اگر هزار دلار به من برساني آبرويم جلوي فرزندانم حفظ ميشود.

کارمندان پست که تحت تاثير اين نامه قرار گرفته بودند ، دور هم جمع شده و هر کدام چند دلار کمک کردند تا اينکه مبلغ 920 دلار جمع آوري شد و با خوشحالي اين پول را داخل نامه ، و در درون صندوق پست خانه پيرزن انداختند.

هفته بعد دوباره نامه اي با خط همان پيرزن براي خدا به اداره پست رسيد که داخل آن نوشته بود : خداي مهربان از تو ممنونم که مثل هميشه به فکرم بودي ، البته 80 دلار از هزار دلار کم بود که فکر کنم کارمندان پست آن را دزديده اند.

نویسنده : پیکو دایلر

___________________________________

چند مطلب دیگر:

به نظر شما از بین این دو نفر کی راست میگه ؟ / عکس

تست شخصیت شناسی با انگشتان دست / عکس

تابلو خنده دار نقاش ایرانی / عکس

___________________________________


نوه پترس فداکار / داستان کوتاه

نوه پترس فداکار / داستان کوتاه

نوه پترس فداکار / داستان کوتاه

نوه پترس فداکار داشت از کنار سد میگذشت که متوجه یک سوراخ در دیوار سد شد.

او به سرعت دوید و انگشتش را درون سوراخ قرار داد و گفت : فردا صبح من هم مانند پدربزرگم معروف میشم و ...

در این لحظه ناگهان انگشتش سوخت و نگاه کرد دید نصف انگشتش نیست !

و بعد یادش افتاد که آقا معلم صبح گفته بود : یک نوع ماهی گوشتخوار پیدا شده است که روی سد کمین می کند و دهانش را که مانند یک سوراخ است به دیوار میچسباند ...

نویسنده : آلن پارکر از فرانسه

__________________________________

چند مطلب دیگر:

عکس دوران کودکی علی کریمی

کلیپ مچ اندازی یه دختر و پسر

عکس جالب از عروسی مرحوم تختی

__________________________________


داستان کوتاه روزی که تورو دیدم / اختصاصی تاپ ترین

اون روز که توي کوچه ديدمت هيچ وقت ازيادم نميره هرچه نگاهت ميکردم سير نميشدم ميترسيدم اگه بيشتر بهت زل بزنم مردم يه چيزي بارم کنن! آره ... فقط تو ميتونستي منو از تنهايي دربياري.
 تا چند هفته به هر طرفي نگاه ميکردم فقط تورو ميديدم...

داستان کوتاه روزی که تورو دیدم

داستان کوتاه روزی که تورو دیدم


 روز و شب فقط فکر تو بودم ،بار دوم که باز ديدمت دلمو زدم به دريا...

بايد مال خودم باشي ...


يادش بخير اون روزارو ،
اصلا فکرشو نميکردم بتونم بدستت بيارم ولي الان تو زير اين سقف ،توي اين اتاق روی تخت توي بغلم داري وول ميخوري گربه ملوسم.

(خاطرات يک پيرزن)

[مطلب اختصاصی سایت تاپ ترین]

 

__________________________

چند مطلب دیگر :

شرط‌بندی‌های تبهکارانه پسر درسخوان در گیم‌نت

گوشواره مدل جدید و جالب

مطلبی درباره تاتو یا خالکوبی

__________________________


داستان جالب مهندس پولدار

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که مهندس پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک تومان هم به خیریه کمک نکرده است ، پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه : آقای مهندس ما متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید !نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟!!

پول درو کردن


مهندس: آیا شما میدانید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟!

مسئول خیریه: (با کمی شرمندگی) نه، نمی‌دانستم. خیلی تسلیت می‌گویم.

مهندس : آیا شما میدانید که برادرم در جنگ هر دو پایش را از دست داده و دیگر نمی‌تواند کار کند و زن و 6بچه دارد و سالهاست که خانه نشین است و نمی‌تواند از پس مخارج زندگیش برآید؟!

مسئول خیریه: (با شرمندگی بیشتر) نه . نمی‌دانستم. چه گرفتاری بزرگی ...!

مهندس: آیا میدانستید که خواهرم سالهاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تأمین هزینه‌های درمانش قرار دارد؟!!

مسئول خیریه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشید. نمی‌دانستم اینهمه گرفتاری دارید ...!

مهندس : خوب ! حالا وقتی من به اینها یک تومان کمک نکرده‌ام شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟!!


داستان طنز ازدواج مهشید خانم

روزی بازرسی برای بازدید و بررسی اوضاع  یک بیمارستان روانی راهی آنجا می‌شود. در هنگام بازرسی مردی رو می‌بیند که در گوشه‌ی نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار می‌زند و زیر لب می‌گوید:
مهشید جان ... مهشید جان ... مهشید جان ....


داستان طنز ازدواج مهشید خانم


بازرس از مسئولان تیمارستان می‌پرسه: این آدم چشه؟
پاسخ می‌دن: هیچی بابا! یه دختری رو میخواسته به اسم "لیلا" که بهش ندادند، اینم به این روز افتاده.
بازرس متاثر شده و با همراهانش به طبقات بالا می‌روند. در یکی از طبقات بازرس مردی رو می‌بیند که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بسته شده است.

صدای مرد به زنجیر کشیده شده همه طبقه را گرفته بود. او پر از خشم در حالیکه سعی می‌کرد، زنجیرها رو پاره کند، با خشم فریاد میزد:
مهشید ... مهشید ....

داستان طنز ازدواج



بازرس با تعجب می پرسه: این یکی دیگه چشه؟
میگن: هیچی، اون دختری رو که به اون مرد ندادن، دادن به این مرد ... .


داستان جالب آمریکایی ها و ایرانی ها در قطار

داستان طنز،ایرانی ها و آمریکایی ها در قطار


سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس میرفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشا یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط
را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا...


عروس بهتر از این سراغ دارید؟

عروس خانم


جواني مي خواست زن بگيرد به پيرزني سفارش کرد تا براي او دختري پيدا کند.
پيرزن به جستجو پرداخت، دختري را پيدا کرد و به جوان معرفي کرد وگفت اين
دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگي فراهم خواهد کرد.

جوان گفت: شنيده ام قد او کوتاه است

پيرزن گفت:اتفاقا اين صفت بسيار خوبي است، زيرا لباس هاي خانم ارزان تر
تمام مي شود

جوان گفت: شنيده ام زبانش هم لکنت دارد

پيرزن گفت: اين هم ديگر نعمتي است زيرا مي دانيد که عيب بزرگ زن ها پر
حرفي است اما اين دختر چون لکنت زبان دارد پر حرفي نمي کند و سرت را به
درد نمي آورد

جوان گفت: خانم همسايه گفته است که چشمش هم معيوب است

پيرزن گفت: درست است ، اين هم يکي از خوشبختي هاست که کسي مزاحم آسايش
شما نمي شود و به او طمع نمي برد

جوان گفت: شنيده ام پايش هم مي لنگد و اين عيب بزرگي است

پيرزن گفت: شما تجربه نداريد، نمي دانيد که اين صفت ، باعث مي شود که
خانمتان کمتر از خانه بيرون برود و علاوه بر سالم ماندن، هر روز هم از
خيابان گردي ، خرج برايت نمي تراشد
جوان گفت: اين همه به کنار، ولي شنيده ام که عقل درستي هم ندارد

پيرزن گفت: اي واي، شما مرد ها چقدر بهانه گير هستيد، پس يعني مي خواستي
عروس به اين نازنيني، اين يک عيب کوچک را هم نداشته باشد.

(احمد شاملو)

تهیه و گردآوری : سایت تاپ ترین


خداحافظی کردن به سبک ایرانی / طنز

بعد مهماني از روي مبل بلند ميشن ميگن خوب آقا زحمت داديم خداحافظ
دو قدم جلو تر آقا خداحافظ
جلو در آقا خداحافظ
داخل حياط با صداي بلند آقا تشريف بيارين منزل ما خداحافظ
... جلو در حياط (ساعت 1 نصف شب)آقا بريم دير وقته خداحافظ
جلو در ماشين خداحافظ
داخل ماشين خداحافظ
ماشين در حال حرکت بووووووق بوووق يعني خداحافظ
.
... .
فردا صبح شمسي جون زنگ ميزنه به زری جون ميگه
اِوا خدا مرگم بده ديشب نفهميدم از مریم جون خداحافظي کردم!!!

از طرف من ازش خداحافظي کن...
 


داستان طنز کشیش و پسرش

داستان طنز

کشیشى یک پسر نوجوان داشت  وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند.
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد.

به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد:
یک کتاب مقدس ، یک سکه طلا و  یک بطرى مشروب .

« سپس پشت در پنهان شد و با خود گفت : خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست.

اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست.

امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.


مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد. کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد. با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند.

کارى که نهایتاً کرد این بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد. سکه طلا را توى جیبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد . . .

کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت:

واااای خدای بزرگ چه فاجعه بزرگی ! پسرم سیاستمدار می شود ...


داستان طنز "رفاقت مردانه" + عکس

داستان طنز "رفاقت مردانه"

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (زن) بمونه...
شوهر بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوستهاي خانمش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه.

صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مرد) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به 16  تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه :

12 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونه اونا بوده! 4 تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم  اوناست !


نـــتيجه اخـــلاقي: مــــردها رفـــقای بـــهتری هــــستند.
 


صفحات سایت (2)