close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ادبی


نوشته های یک مغز آزاد
آرشیو
Ads
موضوعات
روانشناسی
روش های موفقیت
مسائل گوناگون
عمومی
پوست،مو،زیبایی
مد و مسایل زندگی
بیوگرافی
بازارچه
نکات ریز خانه داری
پزشک خانواده
اخبار روز
اخبار مهم روز
اخبار فناوری و آی تی
رکوردهای گینس
پــیـــامک & اس ام اس
جــوک
عاشقانه ♥
سرکاری
فلسفی & عرفانی
جالب و بـامزه
چهرشنبه سوری
پیامک نوروزی
پیامک روز تولد
پیامک مخصوص سیزده بدر
پیامک شب قدر
عکاس خــونه
عکس طنز و جالب
عکس یادگاری با جسد معمر قذافی
فـــیلم ایــرانــی
بازیگران ایرانی
مسابقه ملکه زیبایی
عکس بازیکنان فوتبال
یورو 2012
پوستر و معرفی فیلم های روز دنیا
ایده های خلاقانه
والپیپر با کیفیت بالا
کلیپ دونـــی
کلیپ جالب
کلیپ خنده بازار
پَــــ نه پَــــ
پَـــ نه پَـــــ
نکات جالب و خواندنی
مطالب مختلف و جالب
آنتی ماسون (666)
داستان کوتاه ادبی
داستان طنز
کوتاه از هنرمندان
سخنان گوهر بار
خرید و فروش
فروش دامنه رند
دانلود
دانلود کتاب الکترونیکی
دانلود تیتراژ فیلم ایرانی
دانلود نرم افزار کاربردی
نظر سنجی های سایت
نتایج نظر سنجی ها
دلنوشته
داستان جالب شربت معجزه وزن

شربت معجزه

 

خانمي ميانسال که خيلي هم چاق بود وارد داروخانه شد و به داروخانه چي گفت : آقاي دکتر قرص يا شربتي براي کم کردن وزن نداريد؟


دکتر داروخانه با خنده گفت : چيزي را به شما مي دهم که همه مردم به آن اعتماد دارند ، " شربت معجزه وزن " که واقعا معجزه مي کنه و ...


هنوز حرف دکتر تمام نشده بود که زن چاق گفت : نه آقاي دکتر  ، غير از اين شربت چيز ديگري نداريد؟ اين را نمي خواهم.
دکتر گفت : نه جز اين شربت چيز ديگري ندارم ، چرا که همه مردم شهر از داروي آقاي دکتر نتيزر استفاده مي کنم و بهش اعتماد دارند.
زن چاق جواب نداد و از داروخانه خارج شد .


داروخانه چي با تعجب گفت : عجب ! تا به حال نديده بودم که کسي به شربت دکتر نتيزر شک کنه ! چرا اين خانم شربت معجزه را قبول نکرد ؟
يکي از مردهاي مشتري داروخانه خنديد و گفت : تعجب نکن اين خانم همسر دکتر نتيزر بود ... .

 

نویسنده : آلن موژه

 

این مطلب توسط تاپ ترین گردآوری شده است،

لذا از شما کاربران گرامی خواهشمندیم برای حمایت از ما  نظرات خود را بیان کنید.


داستان زیبا کلاغ فداکار

عکس کلاغ

 

زمستان سردی بود ،

کلاغ غذایی برای سیر کردن بچه هایش نداشت پس ذره ذره گوشت تنش را کند وبه آنها خوراند.

تا اینکه زمستان تمام شد کلاغ مرد ولی بچه هایش نجات یافتند و گفتند : خوب شد که مرد خسته شدیم از این غذای بی مزه و تکراری ....!

و این است حقیقت تلخ روزگار ما ... .

 


کسی بین شما مسلمان هست؟ / داستان زیبا

گاهی وقتها ما اینچنینیم !!!

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جابرخواست و گفت : آری من مسلمانم.

 

چاقو


جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی
کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد.


جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود !!


داستان زیبای و ادبی دیوار

در بیمارستانی ، دو مرد در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعداظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار پنجره اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بو هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقی اش  روی تخت بخوابد. آنها ساعتها با یکدیگر صحبت می کردن : از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی یا تعطیلاتشان با هم صحبت می زدند.
هر روز بعداظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی را که از پنجره می دید برای هم اتاقش تعریف می کرد. بیمار دیگر در مدت این ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت.
مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهایشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود.
همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقی اش چشمانش را میبست تا این مناظر را تجسم کند.
یک روز صبح پرستاری که برای شستشوی پای آنها آب آورده بود ، جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته است.
مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد با آرامی و با درد بسیار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد . بلاخره او میتوانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری مرد دید که پشت پنجره فقط یک دیوار است !!!
مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقش را وادار می کرده چنین منظره دل انگیزی ار برای او توصیف کن ؟
پرستار پاسخ داد : شاید او می خواسته به تو قوت قلب دهد . آن مرد نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار ار ببینید.

نویسنده : سوزان کیت

_________________________________

چند مطلب دیگر :

در این رستوران ایرانی حجاب اجباری نیست

جملات عارفانه و فلسفی دکتر شریعتی در مورد عشق

مانتوهای راحتی زنانه مدل تابستان / عکس

___________________________________

زیبا بینید !

زیبا بینید


صندلی را پیدا کنید / داستان کوتاه

صندلی قرمز

یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه:

امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه؟

بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره؟!

دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه…

بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.

روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود !

اون دانشجو زرنگ فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود:
استاد کدوم صندلی ؟

 

چند مطلب دیگر :

نکاتی برای داشتن اندام زیبا (مخصوص بانوان)

پیامک و اس ام اس فلسفی جدید

شاهزده زیبای عرب / عکس


داستان زیبای پلی برای ساختن

سلام به دوستانی که دارن این داستان کوتاه و زیبا رو می خونن امیدوارم بعد از خوندن ازش درس بزرگی گرفته باشید...

داستان پلی برای ساختن

یک سوء تفاهم کوچک بود، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.

یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:« من
چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکر کردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد: « بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.»

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: « در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و
برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»

نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت: « من برای خرید بهشهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.»

نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:« نه، چیزی لازم ندارم.»
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به
جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.

کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: « مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟»
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از
وی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است.
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: «دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»

 

*****

توی زندگی همه ی ما پل هایی هست که ما بجای اینکه اونارو تعمیر کنیم بدتر خرابشون می کنیم.

هیچگاه پل های پشت سرتو خراب نکن ... (سایت تاپ ترین)


آدم در دادگاه زندگی / حتما بخوانید

آدم

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آخرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا ...


درس فداکاری پریناز / داستان زیبا

همسرم از اینکه دخترمون پریناز غذا نمی خورد عصبانی شد . روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم "پریناز" بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود….

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

"پریناز" دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. "پریناز" کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، "پریناز" عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد "پریناز" نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم: "پریناز" عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

"پریناز" اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

"پریناز" آرزوی تو برآورده میشه.

"پریناز" با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه "پریناز" رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. "پریناز" بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند "پریناز" را صدا کرد و گفت، "پریناز" صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما "پریناز"  واقعا
فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن .

"پریناز" هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و…

شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟
خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


نصیحت لقمان حکیم به پسرش

لقمان حکیم به پسرش گفت : امروز طعام مخور و روزه دار، و هر چه بر زبان راندى، بنویس . شبانگاه همه آنچه را که نوشتى، بر من بخوان؛ آن گاه روزه ‏ات را بگشا و طعام خور …

شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند . دیر وقت شد و طعام نتوانست خورد . روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هر چه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع کرد و او هیچ طعام نخورد . روز چهارم، هیچ نگفت . شب، پدر از او خواست که کاغذها بیاورد و نوشته‏ ها بخواند. پسر گفت: امروز هیچ نگفته‏ ام تا برخوانم. لقمان گفت: پس بیا و از این نان که بر سفره است بخور و بدان که روز قیامت، آنان که کم گفته‏ اند، چنان حال خوشى دارند که اکنون تو دارى


داستان مسلمان شدن یک یهودی

شخصی یهودی چند دینار از رسول خدا (صلی الله علیه وآله) طلب داشت، ادای آن وام را از حضرت درخواست کرد، پیامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود : نمی‌توانم طلبت را بپردازم، یهودی گفت : تا نپردازی تو را رها نمی‌کنم، حضرت فرمود : در این صورت کنارت می‌نشینم و کنار او نشست تا جایی که نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و صبح را همان جا خواند.

اصحاب رسول خدا (ص) در مقام تهدید و ترساندن او برآمدند، حضرت به آنان نظر انداخته، فرمود : می‌خواهید در حق او چه کنید؟ گفتند : ای رسول خدا! یک یهودی تو را این گونه نزد خود حبس کند؟ حضرت فرمود : پروردگارم مرا به ستم بر اهل ذمه و غیر اهل ذمه مبعوث ننموده است.

هنگامی که روز به پایان رسید، یهودی گفت: « أشهد أن لا إله إلاّ اللّه و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله » و بخشی از ثروتم را در راه خدا بخشیدم ...

ای پیامبر ! به خدا سوگند ! در حق تو این سخت گیری را روا نداشتم جز اینکه ببینم تو همان کسی هستی که در تورات وصف شده ای ؟ من در تورات در وصف تو خوانده ام :

محمّد بن عبداللّه محل ولادتش مکه و محل هجرتش مدینه است . درشت خوی و خشمگین و فریاد زن نیست و سخنش را به زشت گویی و گفتارش را به فحش نمی‌آلاید . من به وحدانیت خدا و نبوت تو شهادت می‌دهم و این ثروت من است ، در آن به قانونی که خدا نازل کرده است فرمان بران.


صفحات سایت (3)